| X Close | ||
دین در دنیای امروز چه جایگاهی دارد؟! مگر نه اینکه در زمانهای قدیم، دین روح زندگی مردم بود و رهائی بخش و محرک برای ایستادن در برابر ظلم؟ پس چه شد که اکنون از دین اسمی مانده و چند دعا که نه از روی خلوص دل، بلکه از روی عادت خوانده میشوند.
چه شد که اگر در زمان های قدیم، کارگران به نام دین قیام میکردند، امروز به نام بی دینی؟
چه شد که دین، این روحی که ما را به بینهایت نیکی می رساند، کم کم زدوده می شود و انسان هرچه بیشتر به بینهایت پستی خود سقوط میکند؟
چه شد دین داری مترادف با سنتی بودن و تفکر سطح پائین و خرافه گرائی، و بی دینی مترادف مدرن بودن و عقل گرائی؟!
چه شد که چنین بلائی بر سر دین آمد؟! چه شد که دین گریزی شده است راه عقل و پیشرفت؟!
جواب را باید در رنسانس، باید در انقلاب فرانسه جست.
باید در سو استفاده کلیسا از مردم، در مشروعیت دادن به ظلم پادشاهان، در کارهای بی شرمانه ی کلیسائیان، در حبس اندیشمندان توسط کلیسا و ... جست و جو کرد.
کسی می آید و خود را متخصص دین معرفی میکند و به نام دین هر عمل کثیفی را انجام میدهد، مردم را می ازارد و چپاول میکند و میکشد؛ به نام دین ظلم میکند و به نام دین محدود می سازد و به نام دین حکومت میکند.
مگر دین است که در اختیار آدمی؟! مگر دین ملعبه ی طلایه داران قدرت است؟! مگر دین برای حکام میکشد؟! مگر دین انساها را ذلیل میسازد و از خفت درون کنجی پنهان؟!
صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند که بگویند مردم را چپاول کنید و شکنجه کنید و بکشید و همچون چهارپایان بی زبان از آنان کار بکشید و به چهارمیخ کشید؟!
صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند تا بگویند ای مردم! شما تنها اسباب رسیدن قدرت مندان و حکام به اهداف کثیفشان هستید؟!
صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند تا بگویند اگر ظلم کردند گردن نهید و همچون بزدلان در کنجی پنهان و یا چون گوسفند صفتان هرچه گفتند کنید؟! به نام دین؟!!!
و آمدند تا بگویند برای خوردن تکه نانی کپک زده، باید به پای اربابان بیفتید و ناموس فروشید؟!
کدام دینی چنین گفته؟! کدام بی شرفانی دین را چنین کردند؟! کدام ظالمان جباری چنین از زبان دین گفتند؟!
آری، آنهائی که قدرت را دست گرفتند، دین را سپر کردند تا کارهای کثیف و قبیح خود را بپوشانند. دین را بهانه ی کشتن مخالفان کردند. دین را بهانه ی بی عرضگی خود کردند. دین را تفسیر به رای کردند و هرچه خواستند بدان افزودند و کاستند.
و مردم، چونان حیواناتی پست تر از گوسفند، پذیرفتند و هیچ شک نکردند. و کسانی هم که دانستند از ترس جان بی مقدارشان دم برنیاوردند و گذاشتند تا دین را بفروشند به قیمت ریختن خون مردم.
آنها که دانستند، از نابودی دین باکی نداشتند، خدا خود دینش را نگه میدارد، ما را چه کار!
خاک بر سرتان که از پست هم پست ترید و از بزان ترسو تر! شما که میدانید باید دین را حفظ کنید، شما رسولید برای حفظ دین، شما برگزیده اید که در خانواده ای بودید که دین داشته، شمائید که خدا انتخابتان کرده تا دین را بفهمید، شما حافظان دینید، شما معجزه ی خدائید، شما ترسوها ی بی جرئت که خود نیز به خود شک دارید!
دین را فروختید و گذاشتید بفروشند و از بهای آن پاره ای گوشت گندیده خوردید و خدا را بابت آن شکر کردید! خوشا به حالتان که ذره ای عقل ندارید و چون حیوانات دست آموز منتظرید که ذره ای غذا مقابلتان پرت کنند! و تنها هدفتان در زندگی پشتک زدن برای خنده ی مستانه ی اربابتان است!
و اگر کسانی باشند که بدانند و بخواهند که بگویند، دینداران ظاهری چنان در دهانش میکوبند که مردمی که خداوند آنقدر آنها را دوست میدارد نیز، در دهانش میکوبند و خواستار مرگش! که اینان دین را بدعت میگذارند!
نگاهی بیندازید، مگر از دین چیزی جز چند کار همیشگی بیشتر میدانید؟! کارهائی که از مادر و پدرتان یاد گرفته اید؟! مگر نه اینکه وقتی میبینید پیشرفت را در بی دینی، میگوئید دین مسئله است! اخر نگاه کنید که حکام چه میکنند!
شما را به هرچیزی که در دنیاتان دوست میدارید، قسم میدهم، بروید بخوانید و تحقیق کنید و چنین بیرحم نباشید بر دین، و بی تفاوتی ظلمیست بدتر.
هیچ نخوانده اید، هیچ تفکر نکرده اید و میگوئید دین عامل بدبختیست؟!
چرا شما کاری نمیکنید که دین را درست بشناسند و دین حاکمیتی از دین واقعی جدا گردد و دستشان رو؟! اگر هم بدانید دین را، همچون عزیز مردگان گوشه ای نشسته و بر زوال دین مویه میکنید؟!
شمائید... مائیم نجات دهندگان. مائیم آنانیکه رسالت داریم بر حفظ دین و مسئولیم در قبالش و مدیونیم اگر دست بر دست نهیم و بر نابودی اش چشم دوزیم.
قسم میخورم بر معبودم، بر کسی که وجودم از اوست و زندگی ام؛ هنگام نگاشتن این سخنان، بغض راه گلو را سد کرده بود و نمیدانستم چگونه حرف دل بگویم. تنها چیزی که به من شور نوشتن داد این بود که هم قسم شویم تا دین را بشناسیم و بشناسانیم و اصل دین را بفهمیم، نه آنرا که تحمیل میکنند و میخواهند.
" و خداوند آنان را که بخواهد، هدایت میکند..."
یه انسان میتونه فوق العاده خوب باشه. فرض کنید یه کسی هست که دائم به فکر مردمه، گره از کار این یکی اون یکی باز میکنه، به همه محبت میکنه، خانواده ش از صمیم قلب دوستش دارند، غیبت و نامردی و حیله گری و کلاه برداری توی کارش نیست و در خوبی اون شکی نیست.
و یه انسان میتونه فوق العاده بد باشه. فرض کنید یکی هست که کارش آدم کشتنه، اعتیاد داره، هزار جای خلاف میره، هزار نفرو بدبخت کرده، پول حرام میخوره، کلاه برداری میکنه و هزار جور کار کثیف دیگه هم انجام میده.
حالا برگردیم به ادم اولیه. بیایم یک جوری پاشو به خیانت باز کنیم و زمینه رو برای خراب شدن شخصیتش فراهم کنیم. اگه آدم سستی باشه، کم کم کلاه برداری میکنه، معتاد میشه، خانواده شو از خودش می رونه و کم کم حتی ممکنه اونقدر سقوط کنه که دست به ادم کشی هم بزنه.
اینبار بریم سراغ آدم دومیه. بیایم یک جوری وجدانشو بیدار کنیم. و زمینه رو برای خوب شدنش فراهم کنیم. چمیدونم مثلا به یک فرد خوب علاقه مند بشه و بخواد خودش رو عوض کنه. دست از آدم کشی بر میداره، اعتیاد رو ترک میکنه، سعی میکنه کمتر کلاه برداری کنه! حتی ممکنه تا جائی پیش بره که به خانواده هائی که بدبختشون کرده مراجعه کنه و بهشون رسیدگی کنه.
هر انسانی، میتونه مث دو تا آدم بالا، بی نهایت خوب باشه و یا بینهایت بد. میتونه بی نهایت مهربون باشه و یا بی نهایت پست.
میتونه اونقدر خوب و خدائی باشه و یا اینقدر بد و شیطانی.
و این یعنی، انسان اسیریست بین این دو بینهایت.
اما اگر دقت کنیم هر کسی، با دیدن انسان اولی، تحسینش میکنه و یا میگه عجب دیوونه ایه! چون اینجور آدما کمن، اما برای همه قابل احترام.
و این یعنی اینکه میل و کشش به سمت بینهایت خوب، در درون هر آدمی هست، هر آدمی.
اما چیزی که باعث شده اکثرا راه بینهایت بد رو پیش بگیرن، غلبه ی تنبلی یا همون راحت طلبیه. غلبه ی آسودگی. غلبه ی منفعت طلبی و حرص. غلبه ی حس" برای خود خواستن" و پس راندن حس" برای تو خواستن".
قلب آدمی نفی میکند و لیک، او همچنان ادامه میدهد. ادامه میدهد و بیشتر غرق میشود و هربار بدتر کاری میکند برای پوشاندن کار بدی.
اما نمیدانند، هر دو مسافر رو به بی نهایت ها نمیدانند که رسیدن به منتهای بی نهایت ناممکن است. هر آن، میتوان برگشت و هر لحظه میتوان تغییر کرد.
بینهایت یعنی همین، یعنی دویدن به سوی نیکی و بدی بی آنکه بدان برسی؛ چراکه خود انسان، ساخته ی شده ی بینهایت ترین بینهایت است.
مرا، گاهی
چنان حسی، که گوئی
من، نه من
گوئی مرا روحی
ز بالایی ترین عالم
پر از احساس او بودن
پر از رنگ خدا بودن
چنان، گوئی مرا
رمزیست، با جانان
مرا دردی ست زین دنیا
مرا اندوه این دوری
به پایان می برد، آسان
چرا هر روز من
هر لحظه از عمرم
نباشد آن چنان خوش رنگ؟
چرا احساس من
هر دم
نباشد این چنین پاک و بدون رنگ؟
خداوندا
منم این آدم غم دیده و دل مرده از دنیا
مرا دریاب
من بی طاقتم از لحظه های سرد
بریدم دل ز آدم های پر نیرنگ
خداوندا
بگیر این سرد دست ِ من
بگیر این یخ زده قلبم
نمیخواهم
فقط روحی بده، همچون خودت زیبا و پر احساس
برای لحظه لحظه عمر من باشد مرا آهنگ
که میدانم که دانی
درد این دوری
مرا از دست داده صبر و مر طاقت.

چگونه چشم ها را بر ببندم روي اين غوغا
چگونه گوش برگيرم از اين فرياد
چگونه هيچ چيزي را نگويم
گو كه مي دانم.
خدايا...
جرم من ترس است
جرمم شك و ترديد است
من را اندر اين مرداب پرترديد و پر كينه
كمك كن
راه بنماي و
صدايم بشنو و
دستم بگير
اميدم را مكن نوميد
من در اين دنياي پر نيرنگ، تنها مانده ام.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
امروز باشکوه ترین روزامسال هست، روز بی نظیری که سالیان سال تکرار نمیشه...
رفتم حرم امروز، واسه همه دوستای عزیزم دعا کردم، انشالله خدا قبول کنه...
اما واقعا امروز بینظیر بود، بعد مدتها حس کردم دلم صیقل خورد... هیچوقت اینقدر صدای نقاره ی طلوغ آفتاب به دلم ننشسته بود، چقدر امروز زیبا بود حرم...
واقعا امام رضا خیلی بزرگ و کریمن، انشالله دست همه مونو بگیرن...
ولادتون مبارک، عزیزترین همسایه...
بي مهابا مي بخندم
چشم هايم را به روي هر چه تاريکي ست مي بندم
به روي اين همه تلخي و بي برگي
به روي چشم هاي شعله ور از کين
به روي آه و اشک بي خبر ريزان
به روي سايه هاي تيره و از مرگ و غم، ترسان
به روي حرف هاي حبس در سينه
به روي قلبهاي ابري و تيره
به روي نفرت ِ راه نفس بسته
به روي دستهاي عاري از خنده
آه از اين خنده ي بي جان به اين تاريکي خسته
به اين نور فرو مانده
به اين مهتاب بي رنگ ِ ز شب مانده
به اين اسودگي بي خبر از هر چه آواره
تو هم گه گاه مي خندي به اين آواره ي عريان ِ خوبي ها
به اين نبض تهي و ساکت و بي جان
به اين اصوات رازآلوده ي مهتاب
مي گويد که خواهم رفت و مي آيد!
ولي افسوس... ديگر او نمي آيد.
واي از اين نعره ي جانکاه خوبي ها
که در تابوت هم ساکت نميماند
تابوتش ازل هست و گورش هم ابد
آه از دستان حلقه بر گلوي نازکش
اي مرگ!
آرام تر! شکستي آن تن بي رنگ و بي طاقت
خنده هايم يک به يک بر مرگ مي گريند
بخنديد اي فراري هاي تاريکي، رهائي نيست!
سايه هاي محو در باران ِ مه اندود
زير اندک نور اين مهتاب خوا بالود
در ميان خنده هاي گم شده در ضجه هاي باد، مي رقصند
رقص مرگ!
پ. ن: امروز حالم زياد خوب نبود، بعد يه سال شعر گفتم.اميدوارم خوب شده باشه.
مهسا( سارا اوانز): سلام!! من خودم هستم، از آشنائيتون خوشبختم!! فقط هم مديريت سايت رو قبول ميکنم و به نظارت اکتفا نميکنم!!
بله! چندي پيش يک ساحره ي قلدر به نام همين سارا اوانز در مسنجر ما رو زيارت فرمودن!! گفتن ما مي يام ديار شما! ميتينگگ ميتينگ!!
منم گفتم ئه ايول! ميتينگ ميتينگ!!
چند روز بعد:
مهسا زنگ ميزنه:
_ فردا ميتينگ؟؟!
من: نه فردا فلان کارو دارم!
دو روز بعد:
مهسا: فردا ميتينگ؟!!
من: نه بهمان کارو دارم!!!
چن روز بعد:
مهسا: پس فردا ميتينگ؟!!
من: هن هن هن!!!
زنگ ميزنم سمانه! به جاي اينکه يه فرد بزرگسال گوشي رو برداره، مواجه ميشم با يه همستر که ميگه:
_ بلهه؟!
من: الهي!! سمانه هست؟!
_ سمانه؟!!... سمانه!!!
خلاصه سمانه جفت پا مي ياد پاي فيليفون! و ميگه:
_ خب! واسه چي زنگ زدي؟!!
من: :-o!! خب دو مين صب کن چاق سلامتي کنيم! فردا بريم ميتينگ توي حرم!
سمانه: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!
من: :D:D:D:D:D:D
سمان: من فردا کار دارم! بنداز 1 شنبه!!
خلاصه يکشنبه تصويب ميشه و ما توي حرم با سارا اوانز و سامانتا ولدمورت قرار گذاشتيم.
من سوار اتوبوس ميشم و مي رسم پيش سمانه! و بعد از هاو آر يو گفتن و ايناها!! سوار اوتوبوس ميشيم و ميريم حرم!
در راه:
من: توي دانشگاهمون...
سمانه يه دور، دور خودش مي چرخه و ميگه:
_ بگو بگو گوش ميکنم!!
_ داشتم ميگفتم، توي دانشگاهمون...
سمانه جفت پا مي پره اون ور اوتوبوس و ميگه:
_ بگو بگو!!
_ آره توي دانشگاهمون...
يهو اوتوبوس ترمز ميزنه و سمانه به صورت غير آسلاميکي خودشو ميندازه توي بغل من و همه ملت يه وري به ما نگاهي ميندازن!
خلاصه در سر جامون مستقر ميشيم که من دوباره ميگم:
_ آري توي دانشگاهمون..
سمانه ميشيه روي يه صندلي خالي و به من ميگه:
_ بشين رو پام!
من:
_ نميخواد! توي دانشگامون...
_ نه بيا بشين!
من:
عررررررررررررررر!!!!
خلاصه ميرسيم حرم و بعد از يک بازرسي اساسي و خفه شدني چند، ميرسيم به بچه ها و با نيشي باز اوناها رو دور مي زنيم( من در حال جست و خيز بودم!) تا يه کم اذيت بشنريال، و بعد ميريم باهاشون احوالپرسي ميکنيم!
در اين لحظه مامان سارا و سامانتا مي يان و در همين حين هم من متوجه ميشم که شخصيت دنيس پسر بوده!!!!!!!!!!!!
خلاصه من گفتم بريم توي يه جاي خنک بشينيم، من زيادي حساسم به گرما، تلف ميشم!!!!
ميريم ميشينيم يه گوشه اي و شروع ميکنيم وراجي!
سعي کرديم از همه ي بچه هاي سايت صحبت کنيم تا بعدا کسي گلايه نکنه!!
منم هر از چن گاهي آمار ملتو رو ميکردم!! :d
بعد هنوز نيم ساعتي نگذشته بود و تازه کمي جابه جا شده بوديم که موبايل سارا زنگيد!
_ خب بچه ها، ما ميخوايم بريم!!!
من و سمانه: :-o
و من در حالي که از شدت عصبانيت سرخ شده بودم گفتم:
_ يعني من تاکسي سوار شدم، رفتم اول خط، نشستم، اخر خط پياده شدم، توي جيز گرما! که فقط نيم ساعت اينجا با شما باشم؟!!!!!
_ آره ديگه! غرض ديدن هم بود که ديديم!!
سمانه در اينجا طوري بود که من مي ترسيدم الان يا جفت پا بياد توي دهن من، يا با کله بره تو شيکم سارا!!!:hammer:
خلاصه بدرقشون کرديم و در اين بين سارا کمي تا قسمتي پررو مآبانه گفت:
_ خب خوب شد ديگه! شما بواسطه ي ما، همديگه رو ديدين!!
من و سمانه: :come:
خلاصه ازشون خداحافظي کرديم و من سمانه رو هم بدرقه کردم، و تا نزديک اذان ظهر براي خودم زيارت ميکردم؛ آخه روز عيد بود؛ حيف بود!!
----
نکات ميتينگانه!!
1- سمانه توي اوتوبوس به من گفت که چقدر اين اواترم زشته!! و گفت که چقدر من اون زماني که تازه عضو شده بوده، سرشناس و ايناها بودم! حال کردم!!
2- سمانه توطئه ي يکي از بچه ها رو بهم گفت و گفت چطوري خنثي کرده توطئه رو! و من کلي از اين حرکت جوانمردانش کيفور شدم و باهاش دست دادم!!
3- سامانتا خيلي بچه گل و دوست داشتني و ماهي بود! خيلي مهربون و آروم! خيلي ازش خوشم اومد!! ولي بعضي وقتا حرفاي بدجنسانه ميزد که اصلا بهش نمي يومد!!
4- سارا خيلي قلدر بود! يعني کافيه سمانه و سارا باهم متحد بشن تا پدر يکي در بياد!!البته اين ظاهرشه، و در باطن يه موشه!!!
5- من در دفاع از حذب و مديريت، نزديک بود با سارا دست به يقه شم!!:hammer:
6- سامانتا سوالاشو آب زير کاهانه تر مي پرسيد تا سارا! سارا سريع ميزد وسط خال!
7- سمانه و سارا کلي جفتشون خوش وقت شدن که هم ماهي بودن و براي من توضيح دادن که خصوصيات خردادي ها چيه!!
8- من هر دفعه ميگفتم استرجس، به سمانه اشاره ميکردم! بار آخري سمانه همچين بد نگاه کرد که سريعا يه لوله رو نشون دادم و گفتم منظورم از استرجس اون لوله بود!!!:d
9- سمانه هي ميگفت: مدير ميتينگ توئي!! هي من با خودم ميگفتم، من کي گفتم مدير ميتينگم؟!! بعد فهميدم که گويا چون هماهنگيا با من بوده، مدير ميتينگ منم و گفتم واويلا، معلوم نيست چقد فحش تو دلش بهم داده!! :hammer:
10- قرار شد يه بار با سمانه بريم يه جائي غير از حرم تا ميتينگ غير حرمي رو هم تجربه کرده باشيم!!
12- من هي گفتم بريم ملت بريم ملت! گوش ندادين! چشتون روز بد نبينه عصر عين ميت ها شده بودم! من وقتي ميگم به گرما حساسم، نخند!! دهه!!:come:
با اينکه يه کم حالمون گرفته شد، ولي بازم بد نبود!
خوشحال شدم از اينکه سارا اوانز( مهسا) و سامانتا( شيما) رو ديدم!
راستي، ميتونيد گزارش خنده دار سمانه رو هم در اين رابطه بخونيد: http://her-power.blogfa.com/
موضوع انشا: خنده!
به نام خدا!
من خنده را خيلي دوست دارم! من وقتي بچه بودم، پدرم از دور به ميگفت" موش موش" و من از خنده منفجر مي شدم! من همواره نيشم تا بناگوش باز بوده و با ديدن ترک ديوار هم قهقه مي زدم!
من خنده را خيلي دوست دارم، چون او(!) درمان هر دردي است! من قبلنا(!) صبح جمعه با شما گوش مي دادم و هر هر مي خنديدم! بعدها جمعه ي ايراني گوش مي دادم و کرکر ميخنديدم! و تا چند وقت پيش فيتيله نگاه ميکردم و هرّ و کر ميخنديدم!!! من خنده را خيلي دوست دارم! خنده چيز خوبي است و همه بايد بخندند!
همه: هر هرهرهرهرهر !!!
من: !!!!!!!
اين بود انشاي من! پايان!!!!
گوجه... تخم مرغ گنديده!.. گوجه... خيار! سيب زميني!!!... کيلو ... تومن!( جاي خالي را با توجه به نرخ روز پر کنيد!)
نکته: اين اقلام بالا رو به سمت من پرت کردن! فک نکنين بيکاري و تار عنکبوت بستن جيب گرامي باعث شده برم اين چيزا رو بفروشما!!!
خدا منو شفا بده! ببين اصلا چي ميخواستم بنويسم، چي نوشتم! باور کنين اصلا دست خودم نيست، تازگيا اين قضيه روز کشور و خوندن هر خبر از هر دري؛ از طرفي ديدن نمرات خشنگ خشنگي که هر روز داره توي پورتال مربوطه ميخوره و فکر آينده و تغيير رشته و خلاصه از اين ورم ساختن خونه و خوردن پتک به در و ديوار؛ کلا اعصاب منو يک مقداري در هم پيچونده! جاتون خالي عينهو اين مجنونا هستن دنبال ليلي ميگردن هر طرفي و ملنگ ميزنن!!! عين همونا شدم!! اصلا حس ميکنم تو هپروتم! يعني تمرکز در حد منفي ها! يعني يه نماز عين آدم نخوندم، اصلا يه ذره تمرکز و حواس... يخ! بيخي حالا، باز چرت و پرت گفتم! بايد اسم وبلاگمو با اسم وبلاگ ممد عوض کنم! کلا بيخيالی هم عالمی داره چوجووور!
ئه راستي کنکورياش چطورن؟ خوبن؟ ممدرضا؟ ممد؟ ستاره؟ فوژان؟... ديگه کي بود؟ همون خودشون! :d
آهان! اصلا من اينجا رو خواستم آپ بکنم که بگم بابا جان، خنده خوبه! خنده عاليه! بخند! عين من به ترک ديوار هم بخند،؛ ولي لطفا، خواهشا، پليز، به کسي نخند! يعني اگه کسي ريختش بي ريخته، اگه کسي سوتي خنده داري داده، اگه کسي نمرات داغوني گرفته و اگه کسي کلا شمبل ميزنه؛ شما بهش نخند! يعني بخندي سرت در اومده!
من هر دفعه به يکي ميخندم، سرم مي اد؛ باز دفعه بعدم عينهو... عينهو... حالا بالفرض عين بزبز قندي، باز به ريش اين يکي اون يکي ميخندم!
خدا واقعا منو شفا بده!
يعني هر بار خنديدم سرم اومد! باز ميخندم! اصلا مثل قديما ميخوام کلمو بکوفونم تو ديفال! آدم حرصش ميگيره!
فرزندان عزيز! نوگلان باغ! گوگولي مگولي هاي بابا؛ به ترک ديوار بخندين، ولي به ريش کسي نخندين! از ما گفتن بود!( نخند!)
---
پ.ن: گفتم ديوار، يادم از اين افتاد که اگه کسي از اول تا آخر عمرش به ديوار تکيه بزنه، يه احتمال کوچولو هست که عين روح از ديوار رد بشه! خيلي باحاله، نه؟! تازه يه چيز باحال ديگه! مي دونستيد هم وسط کهکشان خوشگلمون يه دونه سياهچاله گوگولي مگوليه؟!! بعد تازه بدتر از اون... وسط هر کهکشاني يه دونه هست!!! برين تا شب کيف کنين!! :d
سلام... سلامی آمیخته با کینه، حسرت، خشم و ناراحتی؛ سلامی از سر بی پناهی...
یادمه وقتی خاتمی گفت قراره بیاد، اینقده ذوق کرده بودم که نزدیک بود خفه بشم؛ از ذوق نوشتن اسم خاتمی روی برگه رای خودم نمیدونستم چیکار کنم. اما وقتی خاتمی کشید کنار، اونقدر ناراحت شدم که تا مدتی توی بی وزنی بودم. اما کم کم با موسوی آشنا شدم و از نزدیک دیدمش؛ و حس کردم جاش رو توی قلب و فکرم بیشتر از خاتمی گرفته و براش همه کاری کردم. یه تنه با 5-6 نفر به خاطرش بحث میکردم، توی مناظره ها گلومو پاره می کردم، اونقدر به خاطرش دست و سوت زدم که حد نداشت. از طرفی اینقدر اطلاعات سیاسیمو بردم بالا، حرفای هر طرفی رو گوش دادم که به عمرم اینطوری نبوده( جز مواقع صحبت با داش مسوت!). و به یکباره با نتیجه انتخابات روبرو شدم. نتیجه اونقدر عجیب بود که تا مدتها مسخ شده بودم. فرداش امتحان معادلات داشتم، هیچی نمیتونستم بخونم. شده بودم یه مرده متحرک.شعر " ناتینگ الس متر" متالیکا رو بلند توی گوشم گذاشته بودم، و کم کم حس کردم نفرت و خشم وجودمو داره پر میکنه و پر کرده... .
تا اینکه امروز کتاب" ارمیا" اثر" رضا امیرخانی" رو خوندم. چقدر حس و حال کتاب روحیمو عجیبتر کرد؛ حال و هوای جنگ، زمان فوت امام خمینی، همه و همه باعث شد تا گریه م بگیره...
همیشه هر وقت حرفای امام خمینی رو میخونم یا می شنوم، احساس آرامش پیدا میکنم. امام خیلی خوب بود. کاش امام هنوز زنده بود، کاش امام بود و جلوی این رفتارها رو میگرفت.
امام با اون طرز ساده حرف زدنش، با صلابت نگاهش، با محکم حرف زدنش، با چهره ی آرامش که به آدم اعتماد به نفس می داد؛ انسانی ماورای کسانی که می شناسم، بود. برای همین خیلی دوستش دارم.
چقدر خوب می شد که الان اینجا بود و اوضاع رو آروم میکرد. چقدر خوب میشد اگه یک بار دیگه می گفت" میر حسین نور چشم من است". چقدر خوب می شد اگه بود و با استقلال فکریش، با صلابت جلوی همه می ایستاد. کاش بود و با مهربونی با کسانی که اعتراض کردند، صحبت میکرد و حرفاشونو میشنید. کاش می بود و نمیذاشت که به ما بگن آشوبگر و اغتشاشگر. کاش بود و پناه ما می بود؛ و کاش بود و نمیذاشت ... نمیذاشت از اسم امام زمانمون سواستفاده کنن... و نمیذاشت که جوونا رو بزنن و بهمون بگن منافق و سیدمون رو، نور چشم امام رو با بنی صدر مقایسه کنن... .
میدونین... دلم یکیو میخواد که فقط باهاش گریه کنم، گریه کنم به حال آقاجونم که توی مبارزات مصدق شرکت کرده بود، اما حالا مصدق فقط یه اسم توی تاریخه، تاریخی که نمیدونم درسته یا نه...
گریه کنم به حال پدرم که مبارزات انقلاب کنار خیلی از سران انقلاب، تظاهرات کرده بود و بعد رفته بود جبهه، جبهه ای که هر کس رفته فقط یه بغض باهاش مونده...
به حال مسعود، دوست بابام، که توی جوونی جونشو گذاشت کف دستش و بی هیچ ریایی اونو برای این خاک خرج کرد؛ معودی که هروقت حرفش میشه، توی چشمای پدرم اشک جمع میشه...
به حال کسائی که فقط اسمشون روی کوچه هاست، بدون اینکه بدونیم چیکار کردن...
به حال کسانی که رفتن و ازشون فقط چن تا استخون باقی مونده، بی هیچ نشونی از اینکه کی بودن؛ و فقط ازشون سو استفاده می کنن...
به حال موجی هایی که فقط یک بار دیدنشون کافیه که تا عمق وجود آدم بسوزه...
و به حال گذشته ای که پاک کردنش، تاریخم، دینم، احساساتم و تمام هویتی که باید می داشتم و ندارم...
دلم میخواهد گریه کنم برای کسانی که خواهند آمد و نمی دانم چه سرنوشتی خواهند داشت...
و در آخر دلم میخواهد با تمام ذرات وجودم، گریه کنم؛ گریه کنم برای اینکه میبینم خدایم را چطور می شناسانند، برای اینکه میبینم پیامبرم را چقدر مظلوم کرده اند و خود را از او مسلمان تر می دانند، برای اینکه میبینم سیره ی علی را چطور می نگرند و آن بزرگ مردی را که شب در چاه می گریست، چطور دستمایه ی اهداف خود میکنند...
و دلم میخواهد با چشمانی مالامال از اشک، فریاد بزنم؛ بیا... بیا و ببین که چطور تو را علم کرده اند، بی آنکه بشناسندت، فقط برای آنکه به هدف رسند؛ مظلوم تر از تو نیست در این زمان... برای یک دقیقه هم که شده، بیا و بگو که اینها ریاکارند... بیا و بگو ... بیا و بگو... بیا و بگو که پناه مائی، نه ملجا آنان.... .
سلام و درود بر مردم شریف ایران! سلام بر ...
ـ شله ای اینجا میتینگ انتخاباتی نیست!!
ـ آها ببخشید!... سلام بر ملت غیور و رفقای تراز اول!
آقا ما غیبتی خواهیم داشت و معلوم نیست بیایم یا نه!
قضیه اینه که مودم مربوطه جمع شدن! از طرفب یونی هم تابستون حال و حوصله میخواد اومدنش!
از طرفی در این مدت هم که یونی دایر می باشند دو مسئله هم می باشد!!:
۱- امتحانات!!!!!!!!!!!
۲- میتینگ ها و مناظرات انتخاباتی!!!!!( الان با مچ بند سبز لذتي مي برم از دنيا!! )
این میشه که الحق و الانصاف دیگه جون برام نمی مونه بیام سایت و نت و ایناها! جاتون خالی همین امروزم از ورزشگاه ۲۲ بهمن برگشتم که کروبی اومده بود صحبت مکیردُ صفائی داشت!
القصه...
نتیجه این میشه که ما نیستیم اما از دور دستی بر آتش خواهیم داشت!
هیچ کودومتون از خاطر من محو نخواهید شد! شماها واقعا بهترین دوستان من در این چند سال بودید.
انشاللله هر از گاهی می یام یه بوقی میزنم و میرم! گریه نکنین! خیله خبُ اینقدر شیون و زاری راه نندازین من قلبم ضعیفه!!!
خلاصه دیگه فعلا بای بای و توی مسنجر هم نیستم اصولا و لاو یو همتونو و یو آر این مای هارت و بقیه این جلف بازیا!
مرسی دوستان عزیز فعلا!
پ.ن: امروز كروبي اومده بود فردوسي. جمعيت و هيجان كه عمرا به پاي اومدن موسوي نميرسيد. من يادمه تو نشست موسوي نزديك بود بميرم از شدت فشار و تا ۳-۴ روز تمام بدنم درد ميكرد. خلاصه ولي خوب بود و جو هم آروم بود، فقظ آخرش يه اقاهه اي اومد گفت بايد به اصلح ترين فرد اصلاح طلب راي بديم و اون كسي نيست جز كروبي! اينجچا همه ما سبزقبا ها، دستامونو برديم بالا، سه پنجم جمعيت ما بوديم! خلاصه آخرش ۲ تا كبوتر به نشانه آزادي ۲ دانشجوي سياسي كه زنداني بودن، ازاد كردن و يكي از كبوترا اومد صاف نشست روس پلاكاردي كه روش عكس يه دانشجوي زنداني بود و اصلا تكون نميخورد و فوق العاده بود وضعيت! به اميد آنكه صد واقعه چون دوم خرداد بسازيم!!!
نوستالژی!
اول از همه تشکر میکنم از جیمز عزیز( نوه گلم!) که منو دعوت کرد.
و بعد دعوت میکنم از: مریم - پویان - سعید - سینا و یه دعوت نامه سفید!
قضیه اینه که هرکسی 5 تا از چیزهایی که نسبت بهشون حس " نوستالژی" داره، مینویسه! که البته بنده فک کنم خیلی بیشتر تر!! از 5 تا بنویسم! :d
نوستالژی یعنی خونه قبیلمون که تا قبل مدرسه رفتنم توش بودیم: بازی های اختراعیمون، بدو بدو کردن از طبقه اول به دوم و کثیف کردن کل فرش ها! وارد شدن از پنجره آشپزخونه و مامانی که کفرشون در می یومد! سر خوردن روی پشتی ها! شیرینی پختن مامان! یادش بخیر شیرینی پنجره ای, دست خواهرمو سوزوند! اون پنجره های طبقه ی بالا که با خواهرم طناب می بستیم و وسایلمونو بالا پائین می بردیم، خواهرم همیشه دوست داشت منو توی سطل بنشونه و بفرسته بالا! منم خیلی دوست داشتم! ولی هیچوقت انجام ندادیم! ماموریتای منو و خواهرم و نتیجتا شلوغ بازی! سوتی که بابا شکستنش( تقصیر من بود!)!! دوچرخه قرمزم و چرخ های کمکیش! مهمونائی که هیچوقت تمومی نداشتن! و عملیات" طوطی در قفس!"!!!
نوستالژی یعنی خونه آقاجونم، یعنی فلکه ی آب: صدای اذانی که از حرم می یومد. صدای پرستوها دم غروب و گرفتن دل آدم! اومدن و رفتن مهمون ها، هیچوقت سفره ای بدون مهمون انداخته نمیشد. یعنی بازی کردن با سیما و پسر عمه هام! یعنی اون فوتبالی که با عمو و بابا و پسر عمه هام بازی کردیم! یعنی خوابیدن رو پشت بوم و وااااییی چه صفائی داشت توی اون هوا، بی نظیر بود!
یعنی عبا و قبای آقاجون، یعنی عمامه ی آقاجون که همیشه دلم میخواست بذارم سرم. یعنی کمدای پر از کتاب آقاجون. یعنی ریش های سفید و صورت سرخ اقاجون. یعنی عیدی دادن هاشون، و اون آب نباتایی که همیشه می دادن, اون شکلاتای مارپیچی ِ زنجبیلی. یعنی آقاجونی که کم دیدمش و همیشه افسوسشو میخورم. و یعنی اخم سه تائی آقاجونم که مث اخم منه و خیلی کیف میکنم!
یعنی عمو قبل از ازدواج! " اندک اندک" ! رقصیدنای عمو! سربازی عمو! سفر با عمو! و اومدن عمو به یه مجلس و ترکیدن فضا از خنده و انرژی!
نوستالژی یعنی کلاته: قدم زدن توی رود. ترسیدن من از رد شدن از جوی آب! برداشتن آب از قنات! باغای پائین، خوردن چای دودی! کوه همیشگی! کوه نوردیامون و بعضی وقتا گم شدن! خوابیدن سر ظهر من و جا گذاشتنم! بوی زعفرون تازه و دستای رنگی! خوردن گردوی تازه، حوش زدن مامان که یه وقت دستامون سبز نشه! بادووم تازه! باغ انگور و خوردن تا مرز ترکیدن! شیره انگور! زرد آلوهای قندی! تازه از سر درخت می کندیم! سیبای گلشاهی! درختای گیلاسی که البته الان همشون خشک شدن! چه کیفی داشت! زمستون و گرم شدن زیر کرسی و خوردن آجیل و این چیزا و حرف زدن و خندیدن! قبلنا کرسیمون زغالی بود! نون محلی با شیر تازه! محلی هایی که به ما میگفتن" شما شهری ها!!!"
یعنی مادرجون:" آفران، برو که بریم، دوری، مجمعه(؟)"؛ مهربونیاشون، چقد بهمون چیز میز می دادن، یعنی راه اومدن با یه بچه 4-5 ساله و منی که 2 بار به خاطر مامانم بهشون حسودیم شد و الان دیگه خیلی دیره برای پشیمونی. دلم میخواد توی اون دنیا، بهترین زندگی ممکنه رو داشته باشن؛ باهاشون خداحافظی نکردم؛ فک نکنم هیچوقت خودمو ببخشم. کاش زنده بودن. " برین بر خودتون پفک بخرین!" . هیچوقت اعتراف نکردم که دوستشون دارم و متاسفام برای اون دوبار! هنوز حرفشون توی گوشمه:" ا این روزا استفاد کن که یه وقتی نخواهند بود". شاید الان اولین دفعه ای بود که بلاخره برای این موضوع گریه کردم؛ مرسی سارا.
نوستالژی یعنی سفر:
سفر با اقا رضا به شمال! آقا رضا هی میخواست باهام دست بده، من دست نمی دادم!!! چقد با ممد بازی میکردیم؛ اون موقع ها نمی فهمیدم که یه کم مشکل ذهنی داره، تنها چیزی که میدونسم این بود که بازی میکردیم! چقد بچه ها ساده ان!
سفر اصفهان و اون شور و حال زاینده رود! پل خواجو! با خارجیایی که باهاشون حرف زدیم! با هنریکه عکس گرفتیم! با دو تا خانوم ژاپنی عکس گرفتم! با آنیتای هلندی 1 ساعت حرف زدم! و اون اقاهه ی آلمانی که هی میخواست بیاد با ما حرف بزنه و نیومد! اون خانوم فرانسوی که وقتی ماانگلیسی حرف زدیم، همچین روشو کرد اون ور که انگار کفر گفتیم!!!! بحث فوتبالم بود: ما ایرانی، یکی آرژانتینی، یکی اسپانیائی!!! جام جهانی بود!
سفر کلاردشت با آق داماد یا به قول خودم" خان داداش"!!!
سفر به مکه و مدینه؛ اون نمازهای طولانی، اون حال و هوا و اون بادهای داغی که فکرشم منو مسحور میکنه.
نوستالژی یعنی تمام آلبوم های عکس! یعنی عکسی که توش دارم به خاطر دندون افتاده ی خواهرم گریه میکنم!!!! یعنی عروسی عمو که دستم روی دست آقاجونه, مامان بزرگ دعوام میکنن که دستتو بردار؛ ولی من بر نمیدارم و عکس گرفته میشه! و مامان بزرگ حسابی عبوس می یفتن توش و من شاد و خندون! و یعنی عکس جوونی های مامان بابا و سر و کله زدن ما سر اینکه کی بیشتر شبیه مامانه یا بابا!
نوستالژی یعنی تمام کتابائی که داریم! کتابای تست!! کتابای شعر و داستان و فلسفه! و کتابای درسی و دینی. یعنی برگه هائی مال چندین سال پیش که از لای کتابا در می یاد. یعنی نت های بابا زمان کنکورشون. یعنی تمام نامه ها و یادگاریهائی که آخر هر سال دوستام بهم دادن! یعنی دقتر املای سوم دبستان؛ ستاره هائی که گرفتم و امضائی که از طرف بابا زدم و نوشتم" مچکرم" !!! قیافه ی معلم وقتی امضا رو دید واقعا جک بود!! نوستالژی یعنی معلمام از اول دبستان تا الان: مکرمی پور- داوطلب- شهابی- مس چین- بیگلربیگی، قهرمان، نجفی، جمعه پور، خالقی راد- ( از راهنمائی متنفرم و اسم معلمام یادم نیست)- جاهد، جهان شاه، غلام پور- یاری، عطاری، و دبیر ادبیاتون که اسمش یادم نمی یادو خیلی دوستش داشتم- از سوم دبیرستان هم خوشم نمی یاد و اسماشون برام زیاد مهم نیستن- نخعی، رفیعی و آقای جغتائی( کانون) که دخترا همه وقتی دیدنش هجوم آوردن تو کلاسش :=)) !!!!!!!!!و یعنی دوستای خوبم از اول تا الان: لیلا, میترا ومهرنوش، حمیده و بیتا، مریم و فرزانه، پگاه و مهدیه، طاهره و صفورا.
نوستالژی یعنی همه آهنگا و شعرائی که گوشیدیم: " هلل یاسه!" ، " رنگ چشمات عسل!" ، " گل خانوم گلاب خانوم! " ، " خورشید خانوم افتاب کن!" ، " لب کارون!"،" رو تن کوچه ی عشق تند می دویدم!" و بقیه ی آهنگای دنده تریلی محمد!!
یعنی نون و دلقک ، آریان 1 و 2 ، میشائیل فلتی( درسته تلفظش؟) ، وست لایف، یعنی یانی .
یاد " آسمون به اون کتی" بخیر که بابا همیشه سانسورش میکردن!!! " اومدم از هند اومدم!" و البته " سر پل خواجو یارو واستاده!!!"و یعنی زنبورک بابا که من خرابش کردم! :-p
نوستالژی یعنی" دیلا دیلا"! آهنگی که بابا با اون کلاه کوچولویی که نوک انگشتشون میذاشتن، فقط برای من میخوندن! یه سری بابام اونو برای پسر عمم خوندن، تقریبا به حالت گریه در اومده بودم و نزدیک بود داد بزنم" دیلا دیلا فقط مال منه و هیچوقت! حق ندارین اونو بری کسی بخونین!!!!!" و
در آخر، نوستالژی یعنی شماها! تک تک شما دوستای خوبی که خاطرات 4 سال از زندگیم با شماست. دوستای خوبی که خیلی وقتا کمکم کردین. دوستای خوبی که به اشنائیم با شماها افتخار میکنم و همیشه میخوام که بهترین اینده رو داشته باشید.
توجه كردين هر كي ميخواد بگه آره من منوالفكرم، اسم نيچه رو مي بره و احتمالا اينقدر توي حرفاش مغلطه و سفسطه به كار مي بره كه شما ميگين بببهههه! عجب فرد گولاخيه!!!
اصولا نصف آدمائي كه ادعاشون ميشه خيلي چيز ميدونن، هيچي نميدونن!
به قول يه بنده خدائي:
ادعا * معلومات = عدد ثابت!!!
نمونه بارز اين ادعا كننده ها: ذكور محترم! طرف مثلا فقط اسم چميدونم همينگوي رو شنيده، ميگه اره رفيقم بود! با هم بزرگ شديم!!!
دست مريزاد!
_ سنگر بگير... آخخخ !
تتتق...
باز هم صداي مسلسل ها...
_ نامردا هوائي ميزنن... فرار كن ممد!
ممد فرار ميكنه، اما فكر ميكنه كه فرار كرده! يه تك تيرانداز بين درختا بود و ...
تق!
_ آخ! نامرد!
همه در حال فرار كردن هستن، هيشكي به كسي كار نداره، فقط ميخواد در معرض مسلسل ها قرار نگيره، صداي مسلسلا همينجور مي ياد...
ممكنه بگين بچه رو جو انقلاب گرفته داره از خاطرات اون موقع مينويسه! اما اشتباه نكنين! اين ديالوگ ها و ماجراها موقع جنگ يا انقلاب نيست!...
اين ماجراهاي بالا، مال عصر حاضر و در دانشگاه ماست!!!
قضيه از اين قراره كه...
هر روز، تنگ غروب، اگه يه نگاهي به بالاي سرمون بندازيم، ميبينيم يه توده ابر سياه بالاي سرمونه! ذوق ميزنيم و كيف ميكنيم كه بــــــــــه! بارون!( نكته اخلاقي: ما بارون نديده ايم! عقده داريم!) اما اشتباه ما از همينجا شروع ميشه! از وقتي كه صداي " غـــــــــــار قــــــــــــــــار (!!)" رو مي شنويم! و مي فهميميم كه اون توده ابر سياه، چيزي نيست جز يه گله كلاغ به ابعاد 1000 در 1000 !!!!!
و وقتي اين نكته رو متوجه شديم، بايد حواسمون باشه كه وقتو تلف نكرده باشيم! آخه وقتي از اون بالا كلاغ بيايه! تبعات طبيعت كلاغ هم پشت سرش مي يايه! ( البته گلاب به روتان! ) و اينجاست كه هر كي دنبال يه سايه بونه و صداي شاپالاس شاتاپ هم لحظه اي قطع نميشه!!!!
و جنگ و ماجراهاي فوق شروع ميشه!!!
آخي... وقتي فردا به مكان مربوطه مراجعه ميكنيم( مخصوصا قسمتائي كه درختاش زياده) با مشاهده ي زمين رنگ شده!!! به عظمت فاجعه ي جنگ يه طرفه ي مزبور، پي مي بريم!
اينم از ماجراي ما و كلاغا!
اميدوارم كسي از ما، جزو تلافات اين جنگ نابرابر نباشه!!!
.
.
.
_ نـــــــــــــــــــــه ! لباسمو تازه شسته بودم!!!! 
صفحه قبل |
صفحه بعدي
صفحه فعلي: 1
تعداد صفحات: 2
طراح قالب
مريم كه زيادي بزرگ شده!
پشمك!
نمسيس!
بوف كور!
این خانه ی سیاه
***استار***
فريس! بوق چيز چكش؟!
باران قاصدک
شومينه
نارنجكها!
چهههههههههههه!!
نهي نهي راجا!!
رزی در لجن زار....
جغله! باور كن!
داغونه سیناپساش!!
جيغ! داد! هوار!
سكوت... فرياد
پیچیدگی!!!
اصلا هم دری وری نمیگهَ خیلیم خوب مینویسه!!
تک درخت!
مستر پرتقالی!
بچگی ها! عاالیه!
ارزان تر از مفت!
آپر
نمی از یم علی...
بازديد امروز: 28
بازديد ديروز: 19
بازديد هفته: 108
بازديد ماه: 619
بازديد كل: 12318
طراح : مهرداد شكري نسب
Mehrdad Design