مســافــــر
کمی از آهنگهای من!

 

خب اینم از آهنگایی که من دوست دارم. راستش اولش 80 تا شده بودن! K دیگه از هر خواننده ای سعی کردم یکی نهایت دوتا بیشتر نذارم. سخت بود, ولی خب...

لازم به ذکره که دیگه زیاد گوش نمی دم, ولی خب اینا رو اون زمانی که گوش می دادم, زیاد دوست داشتم. اکثرا هم چون مضامینشون رو دوست دارم, در این لیست جا پیدا کردن.

 

1. Metallica:    unforgiven II & III  , better than u, turn the page, , low man's lyric, until it sleeps, one, the day that never comes, mama said, nothing else matter

 

2- chris Daughtry: call ur name ,what about now, break down

 

3- System Of a Down: , hypnotism, lonely day, ATWA, tentative, chop suey, metro

 

4- i will always love u: Whitney Houston
 

5- Evanescence :away from me, every body's fool, bring me to life, forgive me, even in death, befor the  down, where will u go
 

6.      love: Sasha Son
 

7.      u rase me up, u r loved: Josh Groban
 

8.      adagio, enchanment: Nathan Pacheco
 


9.      Lara Fabian : u r not from hear,  , adagio, Gy_crois_encore, meu grand amor,je táime , intoxicated

 

10.  Broken:Evanescence feat Seether

 

11.  che quevara-Nnathalie Cordone

 

12.  if every one cared, if today was ur last day:NickelBack

 

13.  in the end, leave out all the rest: Linkin Park

 

14.  : Luciano Pavarotti  caruso, 'O sole mio 

 

15.  shape of my heart: Sting

 

16.  کیوسک : گروگانگیری در باغ وحش, کفش , پراگماتیسم عشق

 

17.  :  3Doors Down  pages, it's not my time

 

18.  ave maria: Pavarotti, Celin DIon, Josh Groban

 

19.  presto, allegro:Johnn sebastian Bach

 

20.  greensleeves: M ozart

 

21.  over & over, world so cold: 3 days drace

 

22.  زشت و زیبا: خواجه امیری

 

23.  speak softy love- Andy Williams

 

24.  !!!تمام آهنگهای یانی

 

25.  my heart will go on- Celin Dion

 

26.  Qusad Einy: Amr Diab

 

27.  شام مهتاب- داریوش

 

28.  کاروان- بنان

 

29.  اون اهنگی که شجریان خونده قبل افطار می ذاشتن. چند خوردی چرب و شیرین.. یادتونه؟خب باشه اینم لینکش

http://balsamo.persiangig.com/video/01-monajat-afshari.wma

 

پ.ن: ببخشید که تو ورد نوشتم، اینجا یه کم بهم ریخته. اونایی که بولد شده، اسامی گروه یا خواننده ها هستن.

 

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/6/12 زمان: 06:31 | + خاطره(0) |
قابیل

 

قابیل خان؟ جد گرامی؟ نمیشد عموجان را کشتی، فقط از آن کلاغ همان دفن کردن را یاد می گرفتی؟

 

مشخص است شدیدا باهوش بودی که کاش نمی بودی!

 

چرا اندوختن بیخودی را هم از کلاغ آموختی و عجیب وصیت کردی که بیندوزیم؟

 

آخر فرزندان بنی آدم را با کلاغ صفتی چه کار؟

 

یکی به من بگوید، هرچه می کشیم از کلاغ است یا از خودمان؟!

 

 

پ.ن: برای پست قبلی نوشته بودم فیلم سانسور دار دوست دارم، منظورم سانسور شده بود، مقادیری فوش خوردیم.

 

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/6/6 زمان: 01:24 | + خاطره(7) |
سادگی؟

 

من نماز می خونم، روزه میگیرم، قرآن می خونم، ترجمه ی قرآنو می خونم. افتخار می کنم که اجدادم نسل اندر نسل روحانی بودن و نوه ی یک روحانی روشنفکرم. افتخارم اینه که پدربزرگهام اهل ده بودن. ما تو ده زمین داریم، اکثرا محصولای خودمونو می خوریم.

من یه دختر چادریم. با چادر معمولی روی مقنعه. ساق دست می پوشم. لباسام گرون نیستن و مارک دارم نیستن. از مد و این چیزا خوشم نمی یاد. با 4 تا مانتوئی که از 5-6 سال پیش دارم، و 4 تا شلواری که بازم مال آخرین تاریخشون مال 5 سال پیشه، هماهنگ می کنم، اونچه که دارمو مرتب می پوشم. مقنعه ام مال دوران دبیرستمانمه. هر سال یه کفش می خرم و تا وقتی دیگه نشه پوشیدش، می پوشم. آرایش نمی کنم، بدم می یاد. پارسال ترم اول کیف بابا رو برداشتم، ترم بعدش کیف خواهرمو، بیکار بودن.

اهل پاساژ گردی نیستم. اهل بازار رفتن و خرید نیستم، برای خریدن یه چیزی مامامنمو زجر می دم تا بلاخره راضی بشم برم، فقط عید میرم خرید. از رستوران خیلی خوشم نمی یاد، هرچی شیک تر باشه، معذب ترم، آدما خیلی نقاباشون ترسناکه. همش سالی 2-3 بار پیتزا می خورم. سر سفره مون دسر نداریم. رو زمین غذا می خوریم.

آره، من فیلم سانسور شده فقط دوست دارم ببینم. بازی نمی کنم. پلی استیشن و این چیزا ندارم، حتی سه گا هم نداشتم. هفتضد رنگ خودکار و مدادای جورواجور و جامدادی ها فلان ندارم. یه خودکار صورتی ِ پلیکان، یه خودکار ِ تبلیغاتی ِ ابی، یه مداد فشاری که مال اول دبیرستانمه، همه رو میریزم تو کیفم و میرم. با اوتوبوس هم می رم، مگه هوا گرم باشه یا بارونی.

با وجود 6-7 تا اتاق، کوچکترینشونو انتخاب کردم، یه اتاق سه در چهار، با یه تخت ی ساده ی فلزی به رنگ صدفی.

چراغ مطالعه ندارم. میز تحریر ندارم. یه میز عسلی مال سرویس مبله، که کنار تختم دارم که روش پر از تفسیر نمونه و اصول کافی و شریعتی و فلسفه، سر رسید و برگه  و مداده،  مامانم میگه عین میز طلبه هائه، تمیزش کن! ولی من شلوغی رو دوست دارم. دوست دارم کتابام شلوغ باشن، احساس آرامش میکنم.

من به نماز گیر میدم، حتی اگه خواهرم باشه. بدجور گیر میدم. موهای خواهرام یا دوستم بیاد بیرون، گیر میدم، گیر ِ مودبانه. کسی که نماز نخونه، باهاش دوستم، ولی سردم، میخواد هرکی باشه. می تونید بگید" امل" م، ولی من از کارم ناراحت نیستم.

 

من از هر چی که دارم استفاده می کنم، اهل قید و بند نیستم، حوصله ی اینکه چون میخوام برم رستوران روسری فلان بپوشم و شال بهمان، ندارم. من انگشترای سنگ سیاه و النگوهای عجیب و گوشواره ی طلا و گردنبند فلان ندارم، فقط یه انگشتر دارم که مال نجفه، روش دُرّ نجف داره، دوستش دارم.

 

من و یه فلش 2 گیگی، که توش کتابام و نوشته هامه. و یه فایل 2-3 گیگی که توش آهنگامه، متال، اپرا، راک، سمفونی، هرچی خوشم بیاد.

من ساز دوست دارم، ولی ساز ندارم. با حسرت به هر سازی نگاه میکنم. من سازای کوبه ای دوست دارم، گیتار دوست دارم، ویالون و پیانو دوست دارم، ولی ندارم. روی میز میزنم.

 

ظرف می شورم، جارو می زنم، گردگیری می کنم، بعضی وقتا غذا می پزم؛ بعضی وقتا میز کار بابا رو مرتب می کنم؛ افتخارم می کنم.

 

و در آخر من خیلی چیزا ندارم، ولی فک میکنم هرچی بخوام رو دارم. خدا اونقدر بزرگه که من واقعا از زندگیم راضی ام، امیدوارم بتونم کارمو به سرانجام برسونم، انشالله.

 

دعوت می کنم که عمو پویان، آبر، مورگانا، سمانه همشهری، و مصیبت بوقچی! تا اونا هم از سادگیاشون بنویسن.



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/5/31 زمان: 09:39 | + خاطره(12) |
تولد

 

خدایا...

من دوباره متولد شدم و اینبار با تو...

                                            و با حضور او....

 

دعا می کنم یک سال بعد با خود بگویم: چه تولد شیرینی بود پارسال و با سعادت و خوش یمن، کاش امسال بهتر باشد از پارسال....

 

خدایا...

 

هدیه، به من ثبات قدم می دهی؟ لطفا!

 

 

پ.ن: ممنون از همه ی تبریکاتی که گفتید، خیلی ممنون

پ.ن2: عجیب این آهنگ مال من است... عجیب...



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/5/29 زمان: 11:58 | + خاطره(9) |
آغاز پایان

 

گاه از خوشی زده می شویم...

 

زده می شویم و دیگر چیزی نداریم که لذت بریم از وجودش، حضورش، آهنگش...

 

اینجا ناکافی می شود و می خواهیم تمام شود، تمام ِ تمام.

 

و یا زده می شویم و اینجا برایمان غریبه می شود، فرسنگ ها دور...

 

و حس می کنیم چیزی باید باشد که اکنون هست و اما در لایه های رسوب گرفته ی وجودمان گم شده...

 

و میخواهیم شروع کنیم، از اول ِ اول.

 

 

اما یک چیز را نمیدانیم

 

این که کشاکش پایان و آغاز، عجیب دیدنی ست.

 

نه، از جالب بودنش دیدنی نیست.

 

از زجرآور بودنش،

از دردآور بودنش،

از خفه شدنش،

از سختی اش،

و از بریدن و برخاستن و نشستن و قدم های رنج آورش؛

 

عجیب دیدنی ست.

 

اما اگر به پایان برسد...

 

شیرین... شیرین... شیرین...

 

به شیرینی یک خواب آسوده، تا ابد...

 

 

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/5/25 زمان: 11:29 | + خاطره(4) |
پول

 

نمیدونم از تو بیشتر متنفرم یا از آدمایی که انسانیتشونو سر ِ تو قمار کردن و بدجور باختن؟؟

 

نمیدونم از توبیشتر متنفرم یا از آدمایی که پول هاشون از پارو بالا میره و دست ٤ نفرو نمیگیرن؟؟

 

نمیدونم از تو بیشتر متنفرم یا از آدمایی که عقلشون تو چشمشونه و به خاطر سانتافه کردن ِ پرایدشون، خودشونو بدبخت می کنن؟؟

 

نمیدونم از تو بیشتر متنفرم یا از ... از خودم؟! اگه منم طعم گشنگی رو درست حسابی نچشیدم و دارم هارت و پورت میکنم؟!

 

نمیدونم از کی متنفرم... ولی میدونم از تو یکی حالم بهم میخوره کثافت. میخوام بسوزونمت، میخوام به آتیش بکشمت، میخوام تمام این مدرنیته ی عوضی رو با دستای خودم نابود کنم، میخوام گردنتو فشار بدم و وقتی داشتی آخرین نفس های متعفنت رو می کشیدی، بهت بگم: اینا به خاطر خون کسایی که به خاطر تویا هم رو کشتن یا خودشونو، به خاطر گریه ی بچه ایه که شب گشنه خوابید، به خاطر پیرزنیه که به آرزوی دیدن مکه مرد و پولشو نداشت که ببیندش، به خاطر دستای پینه بسته ی پیرمردیه که سکته کرد و به خاطر انسانیتیه که توی آغوش سیاه و کثیف و هرزه ی تو، جون داد.

 

لعنت به تو، تف تو روح ِ نداشتت...

 

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/5/21 زمان: 11:38 | + خاطره(8) |
بیا...

 

آمدی؟ نیامدی هنوز؟ بیا دیگر!


بیا که همه سخت نیازمند حضورت هستیم و راهت را از پشت پنجره های باران زده سخت می توان باز شناخت از هزاران بن بست.

بیا که خسته شدیم بس که تو را سپر خود کردند و نام پاکت را بر ناپاکی خویش گذاشتند.

بیا که دیگر جانمان به لبمان رسیده از غریبی، که اینجا شده است زمین ِ هزار فرقه ای که هیچ یک مارا ره به جایی نبرده جز نیستی.

 

آمدی؟

 

آری؟

 

بیا دیگر! می دانم که سرانجام، انتظار میکشد ما را...

 

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/5/4 زمان: 09:54 | + خاطره(7) |
انسان!

 

 

تا به حال ایمیل تسلیت دکتر کارلوکس را دریافت کرده ای؟؟ ایمیل سالمرگ خسرو شکیبائی را چه؟؟

 

اما مرگ دیگر انسان ها در اینجا یا در جای دیگر برایمان ارزشی ندارد! میدانی همین امروز در همین شهر خودت، چند نفر به خاطر توانایی نداشتن برای سیر کردن شکم بچه هایشان، خودکشی کردند؟ میدانی چند نفر به خاطر گرسنگی جان دادند؟ میدانی چند نفر به خاطر گرما جان دادند و دغدغه ی ما خنک کردن حیوانات باغ وحش است؟

اصلا میدانی همسایه ات دیروز چرا به بیمارستان رفت و چه شد که مرد؟ پول نداشت عمل شود و مرد! برای عروسی دختر عمه ات لباس جدید بخر! یک لباس را نباید دوبار پوشید!

این را چه؟ می دانی که دیروز چند کارگر اخراج شدند؟ فعلا آخر هفته برویم شاندیز، شیشلیک را بچسب!

اصلا تو چه می دانی؟! همین را بگو! چیزی که به خودت مربوط نباشد را می دانی؟؟ در روزنامه مطلب خوبی نوشته بودند: مراقبت از ناخن ها حیاتی ست!

آخ! راستی یادم رفت بگویم که مراقب باش سر چهاراه ها به پسر بچه ی دستمال بدست نخوری، کثیف می شود کت دویست هزارتومانی ات.

بچه های سرطانی ِ بی بضاعت در گوشه ی بیمارستان دارند جان می دهند. نمازت را بخوان و برای ساخت ضریح جدید امام حسین(ع) پول بده، عشق است دیگر!

 

راستی! آپ کن وبلاگت را و خدا را تعریف کن کسی که میخواهد مرا به اهدافم برساند! خدا است دیگر! به آنها هم کمک کند! ما که بخیل نیستیم!

 

 

جلوی آینه که می رویم، انسانی را می بینیم.

نماز که میخوانیم، خود را مسلمان میبینیم.

بر فرق شکافته ی علی می گرییم و خود را شیعه ی او می دانیم.

 

اشکالی ندارد، مدت هاست که معنای انسان، مسلمان و شیعه عوض شده!

 




نويسنده: بالسامو | روز: 1389/4/25 زمان: 12:26 | + خاطره(8) |
خاموش!

 

امروز پیکر دکتر کارلوکس از مقابل دانشکده فنی دانشگاه تهران تشییع شد...

 

صدای تلوزیون را بلند کرد. باورش نمیشد، کارلوکس؟ می شناختدش، مرد دانا و قابل ستایشی بود. چقدر تاسف می خورد، کاش تهران بود و در مراسمش شرکت می کرد...

 

در انفجاری کشور اوگاندا، 60 نفر از...

 

و تلوزیون، محکوم به خاموشی شد.



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/4/22 زمان: 01:00 | + خاطره(3) |
۵ سال بعد...!

 

بازی جالبیه!! قضیه اینه که پیش بینی ٥ سال بعد ِ وضعیت وبلاگ دوستانمونو میگیم!

 

mindcodex: بابای مهندس ما که بلاخره یه مامان برامون پیدا کرده!! همچنان وبلاگشو با عبارات کوتاه ِ فلسفه ای که نصفشو باید خودت فکر کنی و نصف دیگشم باید بگی برات ترجمه کنه! آپ میکنه! البته، اون بین هم کمی از خاطرات دوتایی ای! مینویسه!!! :D

 

سکوت فریاد: دیگه نباید از کسی که کتاب شعر چاپ میکنه، انتظار داشت وبلاگشو با شعرهاش آپ کنه! تازه، اونم شعرهای عشقولانسی که 3-4 ساله برای زن عمو مینویسه! :d

 

استار: اصلا آپ نمیکنه!! دیگه زندگی مشترکو چه به آپ کردن؟!!! خانم دکتر وقت سرخاروندن هم ندارن دیگه!!! ولی من بهش زنگ میزنم، خبرشو به شما هم میدم! :d

خط خطی...: مثل الان آپ نمیکنه! مگه اینکه سالی 2 بار آپ کنه، اونم یا یه داستان کوتاه میذاره، یا میگه برام دعا کنین که این یکی درس رو هم نمره ی عالی بگیرم که بشم دانشجوی ممتاز ِ رشته ی فیزیک دانشگاه سوربن!!! :d (شایدم هارواردی جایی! گیر ندین دیگه! قراره بورسیه بشه!!! :d) راستی، خانوم نویسنده شده اصلا دیگه نت چیه؟!!! :d

 

جیغ: همه که گفتن! خب منم میگم! این دانشجوی شرور اما مثبت! که تمام دانشگاهو به آتیش میکشه وقتی رد میشه، همچنان آپ میکنه و  شرارت هاش رو به رخ ما پیرمرد-پیرزنا! میکشه!! هر از گاهی هم دچار نوستالژی میشه و میره همه وبلاگا رو سفید میکنه و خدا بخیر کنه دپ شدن بعدشو! :d

 

تلخ ها و شیرین ها: آپ میکنه! با اینکه احتمالا دو هفته یک بار! ولی آپ میکنه! و بازم مثل همیشه، توی چن تا از پست هاش، خواننده ی شیطنت هاش هستیم!!! در ضمن، گفتم که 2-3 تا کتاب کودکان و یه کتاب نیمه فلسفی- ادبی نوشته؟!! به من از هر کودوم امضا شده شو داده! ( یعنی میده!!) :d

 

زوزه های شبانه: آدم شده! آدم نشده! آدم شده! آدم نشده!... باور کنین نمیتونم حدس بزنم که آدم شده یا نه! ولی هر چی هست همچنان آپ میکنه و از احساسات درون و شلوغ بازی هاش میگه! آقا یکی از کله گنده های گرافیک شده و توی همین چن تا پست قبلیش داشت ماجرای خیط کردن یکی از اساتید سابقشو تعریف میکرد! و حالا بین خودمونم بمونه، دیروز میگفت قراره پست بعدیش در مورد ماجراهای تدارکات دامادی! خواهد بود!!!! :d

 

پرتغال فروش: هر دو ماه یک بار آپ میکنه! دیگه وقتی آدم هم مدیر یه شرکت گرافیکی باشه، دیگه وقت آپ کردن نداره! اما وقتی آپ میکنه، همچنان فلسفی و ایناها مینویسه! آپای یه سال قبلشم در مورد ماجراهای عاشق شدن و ازدواج و ایناها بوده!! ( یادت نره قول داده بودیا!!) :d

 

تک درخت: ما و خودشو روانی کرده!! :d آپ میکنه، اما هر بار پیچیده تر از بار قبل! به طوری که جایزه ی نوسنده ی پساپست مردن  رو میگیره!!!! :d تازگیا هم داره به فکر قاطی مرغا شدن می یفته! :d

 

خانه ی سیاه: شرط میبندم هنوز مدیر سایت جادوگرانه! :d هر ماه یه دونه آپ میکنه، اونم سر کل انداختن با جیمز! ولی هی قالباشو خشن تر و وحشتناک تر میکنه به طوری که خود ِ جیمز هم وارد وبلاگش نمیشه!! :d آقای نویسنده کم کم داره موسیقی کار میکنه تا گروهشو بزنه! اما نمیدونه که هر کارم بکنه، بازم شامپو باقی میمونه!!! :d

 

پیچیدگی: خیلی آپ میکنه! آخه وقتی آدم تو دیار غربت باشه و دائم فرانسه حرف بزنه، دلش میگیره و میخواد از دلش برای دوستای فارسی زبونش بنویسه!!

 

افتضااااح: دانشگاه جیمز اینا قبول شده! و شده ور دست ِ جیمز! آپ هم میکنه! داستانای پند آموز هم میذاره!!!! هر از گاهی هم احتمالا از مسائل اجتماعی میگه!

 

و....

کلی حرف یا مسافر، شایدم تا اون موقع باز عوش بشه!

اگه عمری باقی باشه، همچنان می نویسه! سعی میکنه خیلی بیشتر هم بنویسه! معلوم نیست در زندگی واقعی چیشده، هیچ پیش بینی ای نداره! فقط امیدواره در راهش ثابت قدم بمونه!

 

-----------

 

از پدر گرامی، عموی عالی مقام، داداشی عزیز،محیا،شامپو، شهرام، این یکی پویان و افتضاااااح!!! دعوت میکنم که بنویسن!

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/4/11 زمان: 11:15 | + خاطره(14) |
جلوه ی خلقت

 

 

ولادتت با شکوه ترین ولادت ها و شهادتت، مظلومانه ترین شهادت ها.

 

سکوتت بلندترین فریاد ها و خشمت، جلوه ای از خشم خدا.

 

کس جز تو شمشیر برای حق بر نکشید و کس جز تو با یتیمان ِ بی پناه بازی نکرد.

 

و جز تو، کسی خدا را نشناخت و جز چاه، کسی بنده ای به اخلاص تو ندید.

 

یا علی! تو کیستی که انسانیت با تو معنا می یابد و خلقت از تو؟

 

یا علی....

 

ما را، ما شیعیان ِ راه گم کرده ات را؛ دست گیر...

 

تنها بگذار چشمه ای از دریای بی کران اخلاصت را درک کنیم، مگر بهانه ای باشد برای به راه آمدنمان؛ شاید خدا بر ما ترحمی کند.

 

 

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/4/5 زمان: 09:18 | + خاطره(2) |
موسیقی

 

داشتم دفتر خاطراتم ذهنم را ورق میزدم و به یاد این آهنگ افتادم...

 

وه که چقدر یک دقیقه ی پایانی اش را دوست میدارم

 

باشد در این وبلاگ، یادگاری از من!

 

http://balsamo.persiangig.com/other/12 call_your_name.mp3

 

http://balsamo.persiangig.com/18266100_Lara_Fabian_-_Youre_not_from_here.mp3

 

 

 

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/3/21 زمان: 11:52 | + خاطره(6) |
شصت ثانیه

انگار زمان برايش متوقف شده بود. در ازمايشگاه اپتيک، تنها با اندک نور ِ لامپ هيدروژن مشغول بررسي طيف سري بالمر بود. انعکاس نور صورتي رنگ بر روي وسائل، چنان انها را رازالود کرده بود که براي لحظه اي دست از ازمايش کردن برداشت و به اطرافش نگريست. گوئي همه چيز در جاي خود منجمد شده بودند. سکوت و سکوت؛ و تنها صداي تيک تاک ساعت. به صفحه ي ساعت خيره شد، سايه ي عقربه ها بر سطح آن اشکال عجيب و غريبي به خود مي گرفتند. نميدانست چرا، اما لبخندي بر لبانش نشست. يک، دو، سه، چهار... ثانيه ها چقدر زود مي گذشتند. خاطرات امروز با ريتم ساعت، به سرعت از جلوي چشمانش ميگذشتند و او فقط به ساعت خيره شده بود...

هشت، نه، ده... با عصبانيت از خواب برخواست، ياز هم مثل هميشه بدون اينکه با او خداحافظي کرده باشد رفته بود...

شانزده، هفده، هجده... چشمانش خشک شده بود و به حدقه چسبيده بود، نميتوانست پلک بزند...

بيست و سه، بيست و چهار... کم کم داشت مي ترسيد، خدايا حتي نمي توانست فرياد بزد، آخر چرا در را بسته بود؟!!

سي و يک، سي و دو، سي و سه... صداي مشاجره ديشبشان در گوشش ميپيچيد، دهانش خشک شده بود و راه نفسش تنگ... خدايا؟ چه ميديد؟ نميتوانست باور کند، چرا نميتوانست فرياد بزند؟ سي و هشت، سي و نه...

قطرات خون از تک تک شماره هاي ساعت مي چکيدند، احساس ميکرد ازمايشگاه در حال جمع شدن است و هر لحظه بيشتر به ساعت نزديک مي شود. نفس هايش به شماره افتاده بود... قطرات خون تمام ساعت را پر کرده بودند اما هنوز صداي تيک تاک عقربه ها مي امدند: چهل و پنج، چهل و شش...

کمد ها يکي يکي مي شکستند، وسايل مچاله مي شدند، اما صداي تيک تاک عقربه ها و چکيدن خون بر روي زمين به خوبي شنيده مي شد. گويي کسي او را از پشت هل مي داد، ديگر نمي توانست نفس بکشد...

هر لحظه جلوتر کشيده مي شد، دستي نامرئي گلويش را مي فشرد، باز هم جلوتر... پنجاه و دو، پنجاه و سه... به زير ساعت رسيده بود، چشمانش از حقه بيرون زده و بود و رگ هاي شقيقه اش متورم شده بودند...

ناگهان احساس خوش ايندي به او دست داد، آخر قطرات خون به جاي زمين بر روي پيشاني او مي ريختند و قطره های گرم خون، راه ِ گوشه ي لبش را پيش ميگرفتند... پنجاه و هشت... شور بودند ... پنجاه و نه... بالش را روي صورتش گذاشته بود و گريه مي کرد، دلش ميخواست اين زندگي نکبت بار به پايان برسيد... شصت...

ديگر صداي تيک تاک ساعت را نمي شنيد، کم کم احساس ميکرد از انجا دور مي شود، رها بود و ازاد... لبخندي بي روح بر لبانش نشست... شيشه ي ساعت ترک خورد و سيل خون بر او هجوم اورد...

 

 چند روز بعد همه چيز مثل سابق بود...

_ اره بابا، اون روز مثل هميشه حالش خوب بود، با منم شوخی کرد، همه چيز هم مرتب بود. اما مثل اينکه وسيله اي چيزي لازم داشته، رفته سمت کمد، ميگن شايد سرش گيج خورده و اول سرش به گوشه ي کمد ميخوره، بعد هم يکي از وسائل ازمايشگاه افتاده رو سرش. خانم احمدي ميگفت وقتي ديده ش، مثل هميشه يه لبخند روي لباش بوده. بيچاره.

 
بعد از او، بازهم ازمايشگاه به همان تميزي قبل بود، اما هيچوقت کسي نفهميد چرا بعد از ان روز عقربه ي ثانيه شمار قرمز شده بود، به رنگ خون...



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/3/7 زمان: 04:30 | + خاطره(11) |
نفس

 

 

نفس های عمیق

            پر ز عطر یاس و، یاسمن است

 

و غروب خورشید

و شکوه مهتاب از پس این ابرغبار آلوده

 

و صدای خواب ِ آرام ِ

            بوته ای کوچک و نوپا،

 پای یک کاج بلند  

گاه هم

            خنده ی یک پروانه

                        دور یک نور چراغ

سایه های درهم

رقص باران با برگ

 

و نگاه یک کوه بلند

روی اوار شهر

 

آه ای شبهای سرد و سکوت الوده

زندگی را باید

            یک نگاه از سر شوق

                   یا که لبخندی گرم

                          گامهائی همگام

                          و فشاریدن دستی، محکم

یا که قلبی روشن

                 رو به روی همه باز

                        یا که بی دروازه

و نثار یک گل از سر عشق

                به هر آنکس که دلش تیره و تار

                    یا ملال آلوده

زندگی را باید

نه برای منطق

   که برای دل هر پروانه...

 

 

پ.ن:

دلم بی نهایت کوچک است؛ چه زود زمستان میشود و، چه زود بهار...

 

 

  

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/2/19 زمان: 11:16 | + خاطره(7) |
سفر یک دوست



خاطره ی سفر ِ یک دوست( http://www.aftertime.blogfa.com/ )  را می شنیدم که چنان بر قلبم نشست که حد آنرا نمیتوانم توصیف کنم... یادت می آید که چیزی شبیه این حرف ها را به تو نیز گفته بودم؟ بخوانید که این خاطره ی من و بسیاری از شماست که شاید هر روز بدان فکر میکنید...

------

روبه رویم نشسته بود و خود خوری میکرد , طوری حرف میزد که انگار بزرگترین مشکل زندگیش را می گوید

 

می گقت  خوب نیست دوست خوب عده ی زیادی باشی اما بهترین دوست هیچ کدامشان  نباشی . میگفت درد دارد  که حرف بزنی و حرف بزنی , مقدمه چینی  کنی و سوال بپرسی , دلت بلرزد و امیدوار شوی  که در آخر جواب سوالت آنچه میخواهی باشد اما هیچ وقت نگویند " تو "

میگفت به خدا درد دارد برای هیچ کس نفر اول نباشی , اینکه در آرزوهای خوب هیچ کس جایی نداشته باشی

میخواست  ادامه بدهد . بگوید و بگوید  .... اما ساکتش کردم

پرسیدم اولین نفر خودت را می شناسی؟

مکث کرد و بعد  سکوت  .... و در آخر جوابی نداد

گفتم به خدا درد میکشند آنها که میخواهند بهترین دوستت باشند  اما تو  به  وجود چنین شخصی  برای خود اعتقاد نداری...






 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/2/15 زمان: 04:17 | + خاطره(4) |
پیاده

 

 

صدای ماشین ها، صدای زندگی بود. برای لحظاتی چشمانش را بست و به صدای زندگی گوش داد و لبخندی به سردی شب زد.

 

اندکی لرزید و کاپشن کهنه اش را بیشتر به خود پیچید. قدم هایش به کندی ِ گذر ثانیه ها شده بود.

 آسمان باز هم گرفته بود. آخرین بار کی بود؟ ... سه قرن یا سه سال؟ سه سال، اری سه سال  پیش بود که برای آخرین بار آسمان را آبی و درخشان دید، چه روزهائی بود...

 

برگی جلوی پایش افتاد، ایستاد، خم شد و انرا از زمین برداشت:

تو هم تنهائی و از اون بالا افتادی؟... عیب نداره، میتونیم با هم باشیم.

 

خندید، اما صدای خش خشی توجهش را جلب کرد. به سرعت برگ را در جیبش، کنار سایر همسفرانش گذاشت و جلوتر رفت... آه! باز هم یک زباله گرد دیگر! امشب چندمین نفر بود؟

 

بازهم دستانش را مشت کرد و قدم هایش را تند. آنقدر تند که دیگر دنیای اطرافش را نمی دید. آنقدر تند که دیگر سیلی باد به صورتش را حس نمیکرد. دوید... دوید و فرار کرد، نمیدانست چرا می دود.، فقط می دانست که باید فرار کند...

 

اما ناگهان ایستاد؛ گوئی چیزی وادارش میکرد که بایستد...

 

به روبرویش نگاه کرد، جسد بی جان سگی ولگرد، از درختی آویزان بود....

 


 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/1/13 زمان: 11:07 | + خاطره(12) |
خدا اینجاست

 

 

چشم های خیسم را به آسمان ِ تو میدوزم، در دل فریاد میکشم که دوستت دارم و تمام وجودم شکر تو است و مشامم آکنده از عطر تو....

 

 

ممنونم، به اندازه ی تمام احساسم ممنون....



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/1/10 زمان: 10:21 | + خاطره(0) |
.

 

خدایا...

سهم من از حضورت انتظار...

 

 دل بزرگ دار که این دوری مرا بی تاب کرده...

 

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1389/1/4 زمان: 01:59 | + خاطره(3) |
salut 88 !!!

 

امروز شنیدم یکی از اقواممون فوت کرده، یه پسر جوون. ممنون میشم اول برای اون یه فاتحه بخونین.

 

دوم اینکه این اخرین پست در سال 88 هست و خوشحالم که دارم بهترینامو مینویسم. مرسی از  رضا* که من رو دعوت کرد.

 

 

بهترین روز: تولدم و دوم دی ماه

 

بهترین هدیه: هدیه های تولد امسالم!

 

بهترین سفر: تابستون رفتیم شمال و تهران! با آق داماد و خواهرم!!

 

بهترین  کتاب: اسلام شناسی شریعتی

 

بهترین دوست: زمینی، ستاره، رضا، زهرا، مهتاب، لرد!!! ، مریم، پویان، پویان!، مهران، شهرام ،شهرام!، محیا و تدی و استر.

 

بهترین کار: مبارزه کردن، صادق بودن، رک بودن

 

بهترین غذا: شلــــــــــــــــــــــــه!

 

بهترین فیلم: I m legend

بهترین انیمیشن: Ice age III

 

بهترین پست: پست تولدم، سپری به نام دین، تقدیم به تو، ب

 

بهترین آهنگ: آهنگ خوب زیاد گوش دادم ولی شاید the unforgiven II  یه چیز دیگه باشه.love و آهنگ شام ِ مهتاب هم فوق العادن.

 

دعوت میکنم از: ستاره، جیغول، بابا تک درخت، عمو آبر و گرگینه!

 

 

پ.ن: انشالله سال بعدی، سال خیلی خوبی برای هممون باشه؛ یه سال سرشار از سلامتی و پاکی و خوشی.

 

پ.ن2: خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار

 

پ.ن 3: سعی کنیم همیشه در زندگی با گذشت باشیم و فداکار.

 

*: http://mindcodex.com/?p=867&cpage=1#comment-727



نويسنده: بالسامو | روز: 1388/12/28 زمان: 11:36 | + خاطره(10) |
دل

 

 

و خداوندا دل

دل من می لرزد


من نگاهت را تاب

و نوایت را گوش

و حضورت را حس

و شمیمت را بوی

نتوانم کردن

 

من بزرگی ات را

با تمام تن خاکی و گناه آلودم، حس کردم

 

من چه کوچک هستم

و چه بی مقدارم

و چه در کوچکی ام غرق شدم

 

و تو اما هر بار

بی غرور

مرا

با همه ی نیک و بدم می بخشی

 

من نمی دانم گاه

تو چرا می بخشی

 

من فقط می دانم

که تو هستی اینجا

که تو هستی هرجا

که تو هستی هرگاه

 

و تو هستی در من

و خداوندا دل

دل من

با همه ی احساسش

مال تو است

 

دل من را نشکن...

 

 



نويسنده: بالسامو | روز: 1388/12/20 زمان: 09:03 | + خاطره(4) |